ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥  کلمات کلیدی: خلاقیت ، دیوید بوهم ، روانشاسی ، فیزیک

درباره خلاقیت - دیوید بوهم

که چرا دانشمندان بسیار عمیق به کارشان علاقمند می شوند؟ بوهم می نویسد اگر با دانشمندان صحبت کنیم درخواهیم یافت که فایده برای دانشمندان اهمیت ثانویه دارد. در آنصورت این پرسش مطرح است که چرا آنها که اهمیت چندانی برای فایده ی کارهایشان قائل نیستند چنین سختکوشانه و عمیق با کارشان درگیر می شوند؟ دیوید بوهم می نویسد پاسخ این است که دانشمندان بدنبال


یادگیری چیزی نو و تازه هستند و می خواهند قانون ناشناخته ای از نظم طبیعت را بشناسند، قانونی که وحدت عالم را نشان دهد. دیوید بوهم در سراسر کتاب صد و چهل و پنج صفحه ای اش سعی می کند با نثری روان و جذاب که خواننده ی عمومی بتواند با علاقه آن را دنبال کند این نظریه ی خود را مستدلل سازد که هدف م حققان و دانشمندان کشف یا رسیده به چیزی نو و تازه است و خلاقیت از دیدگاه بوهم همین فرایند دستیابی به چیزی نو و تازه می باشد.
مسلما پیش از بوهم و بعد از او روانشناسان، جامعه شناسان و محققان مختلف علوم انسانی و اجتماعی دیدگاه ها و نظرات مختلفی درباره ی خلاقیت ارائه کردند تا آنجا که امروزه دانشی به نام خلاقیت شناسی شکل گرفته است. اما تعداد بسیار اندکی از منابع و متون درباره ی خلاقیت وجود دارد که یک دانشمند فیزیکدان و یا دانشمندی از حوزه های غیر علوم انسانی در زمینه ی خلاقیت نوشته باشد. نظریه و دیدگاه دیوید بوهم درباره ی خلاقیت از این حیث بسیار مهم است که بوهم یک روایت دست اول از فرایند خلاقیت از حوزه ی علم که خود او یکی از کنشگران بر جسته اش بود در اختیار ما قرار می دهد.
درباره ی خلاقیت را محمد علی حسین نژاد به فارسی ترجمه و نشر ساقی در سال ۱۳۸۱ آن را منتشر ساخته است. حسین نژاد که خود دکتری توسعه ی سیستمیک از دانشگاه وسترن سیدنی دارد پیش از این نیز کتاب درباره ی دیالوگ اثر دیوید بوهم را ترجمه و منتشر ساخته بود. حسین نژاد در مقدمه ی کوتاه اما خواندنی که با عنوان یادداشت مترجم نوشته است. اهمیت مقوله ی خلاقیت و همچنین اهمیت آرا بوهم را توضیح می دهد. دیوید بوهم به نوشته ی حسین نژاد اندیشمند و فیزیکدانی است که نظرات عمیق و گسترده ای درباره ی نسبت علم و هنر بدست آورده است. همچنین آثار متعدد مانند " تفکر به مثابه یک سیستم"، " رابطه ی علت و معلولی در فیزیک مدرن" و همچنین کتاب " جامعیت و نظم فراگیر" را نوشته است. حسین نژاد در معرفی نظریه ی دیوید بوهم درباره ی خلاقیت می نویسد، کتاب درباره ی خلاقیت بوهم ماهیت و فرایندهایی که در انسان موجب ظهور تفکر و عمل خلاقه می شود و همچنین موانع و موارد مخل درونی و بیرونی ذهن بشر می پردازد. آنچه در آرای بوهم محور و عامل اصلی خلاقیت شمرده می شود به نوشته ی حسین نژاد نظم و ساختار ذهن انسان است که موجب مکاشفه ی نظم ها و ساختارهای نو و بدیع در پدیده ها و تقویت انگیزه و شوق او برای آفرینش ساختارهای تازه و بدیع در قالب آثار هنری، نظریه های عمومی و یا هرگونه فعالیتی که به درک و دریافت زیبایی و تناسب در وجوه و ابعاد زندگی او می شوند.
دیوید بوهم ماهیت فرایندهای خلاقیت را در تمام حوزه های هنری و علمی همسان می پندارد. و معتقد است که روحیه ی هنری که به مثابه طلب و تلاش برای درک و رسیدن به تناسب و زیبایی در دنیای درون و بیرون تعریف شده است نیاز همه ی انسان هاست و قابلیتی است که همه ی افراد می توانند آن را بر خود احیا و تقویت نمایند. اما هنرمندان و دانشمندان کسانی هستند که خود را فراسوی موانع و محدودیت های فکری، فرهنگی و ا جتماعی قرار داده و توانسته اند از عادت های ذهنی تثبیت شده در محیط اطراف خود عبور کنند و افق های تازه خلاقیت و نواندیشی را بگشایند. از دیدگاه بوهم انسان فطرتا و بصورت طبیعی موجودی خلاق است اما عوامل درونی و بیرونی مانع از فعال شدن درست این قوه در افراد می شود به اعتقاد بوهم آگاهی دقیق و حساسیت همیشگی نسبت به این موانع درونی و بیرونی می تواند به فرد کمک کند که قوه ی خلاقه خود را تقویت کند. حسین نژاد بعد از خلاصه معرفی آرا بوهم درباره ی اهمیت این کتاب توضیح می دهد که علاوه بر علاقمندان به فعالیت های خلاقه و علمی و هنری و عموم مردم این کتاب می تواند برای مدیران، مربیان، سیاستگذاران و برنامه ریزان امر توسعه انسانی در نهادهای فرهنگی ، اجتماعی، علمی، آموزشی و پژوهشی مفید و سازنده باشد. در توجیه این نکته حسین نژاد می نویسد، دلیل کاربرد کتاب درباره ی خلاقیت برای مدیران و سیاستگذاران این است که تنها تشویق و توسعه به خلاقیت نمی تواند موجب خلاقیت در انسان ها شود بلکه این امر مستلزم فراهم ساختن زمینه ی مناسب از طریق سدها و موانع خلاقیت و تلاش برای رفع آنها است.
لی نیکول در پیشگفتار ۲۳ صفحه ای که بر کتاب درباره ی خلاقیت بوهم نوشته است کار را برای خواننده ی این کتاب بسیار آسان نموده است نیکول در این پیشگفتار کل آرا بوهم در زمینه ی خلاقیت را خلاصه وار توضیح می دهد از این رو شاید مقاله ای که اکنون در زمینه ی معرفی این کتاب تقدیم شما می کنم چندان ضرورتی نداشته باشد زیرا شما می توانید آنچه که لازم است درباره ی دیدگاه بوهم درباره خلاقیت بدانید توسط نیکول خلاصه وار و دقیق بیان شده است. اما من برای کسانی که کتاب بوهم را در اختیار ندارند یا ممکن است حوصله ی خواندن این کتاب را نداشته باشند در اینجا به نحو مختصر فصول پنجگانه ی این کتاب را توضیح می دهم.
کتاب از صفحه ی ۳۲ با فصلی با عنوان درباره ی خلاقیت آغاز می شود سپس فصل دوم با عنوان درباره ی رابطه ی بین علم و هنر ادامه می یابد. فصل سوم به " گستره ی تخیل" اختصاص دارد و بعد از آن فصلی با عنوان " هنر فهم حرکت و جنبش" است. آخرین فصل کتاب " هنر، دیالوگ و نظم فراگیر" است. مسلما انتهای کتاب با نمایه های گوناگون تعابیر، اصطلاحات و مکاتب و همچنین نمایه ی اعلام ختم می شود.
فصل اول،‌ درباره ی خلاقیت؛ در این فصل بوهم در ابتدا می گوید که خلاقیت چیزی نیست که بشود آن را با استفاده از کلمات تعریف کرد.چرا که فهمی که از خواندن کلمات حاصل می شود اشاره و دلالت بر چیزی دارد که در ذهن خواننده ایجاد شده است. پس او هم تصمیم دارد که معنایی را که نزد او از خلاقیت وجود دارد بیان کند.بوهم می گوید:
من یک دانشمندم. پس سعی می کنم که ابتدا از موضع خودم که موضع یک دانشمند است بحث را آغاز کنم. او در ابتدای بحث این پرسش را مطرح می کند که چرا دانشمندان به کار خودشان علاقمند و دلبسته هستند؟ بعد از مطرح کردن پاسخ هایی مانند فایده داشتن برای دانشمند یا تمایل عمیق به کشف قوانین طبیعت و قادر ساختن انسان ها در دخالت در طبیعت به این نتیجه می رسد که دلیل اصلی آموختن چیزی است که نه تنها تازه است بلکه بلکه نزد او قدر و منزلتی ویژه و اساسی دارد؛ کشف نوعی نظم و قاعده موجود در طبیعت که تا کنون ناشناخته مانده و می تواند نمایشگر یکپارچگی و وحدت ذاتی در انواع گوناگون و گسترده پدیده ها باشد.به این ترتیب چیزی که دانشمند در پی آن است، نوعی کلیت و جامعیت یا یگانگی است که موجب می شود شکل خاصی از انسجام و هماهنگی در دنیای پیامونش به وجود آید که "زیباست" . از چنین نقطه نظری، شاید اصولا نتوان بین دانشمند و هنرمند، یا بین معمار و موسیقی دان وهمه ی آنهایی که به دنبال خلق و نمایاندن چنین چیزی در آثار خود هستند فرقی قائل شد.
هنرمند، موسیقی دان، معمار و دانشمند همه نوعی احساس نیاز اصولی به کشف و خلق یک چیز نو دارند؛ چیزی که جامع، منسجم، هماهنگ و زیبا باشد.خلاقیت نیای به استعداد و قابلیت های ویژه ندارد. بلکه فرد باید دارای خصیصه ی ابتکار و اصالت باشد.
با توجه به مباحث مطرح شده توسط بوهم به این نتیجه می رسیم که، تقریبا در هر رشته و عرصه ی قابل تصوری امکان نوعی از فعالیت خلاقانه وجود دارد، و بنیان این امر بر ادراک حسی چیزی نو و متفاوت از از چه می توان از دانسته های پیشین نتیجه گرفت استوار است.
بوهم در فصل دوم با عنوان درباره ی رابطه ی بین علم و هنر، قصد دارد رابطه ی بین علم و هنر را نشان دهد. به نظر آمد که این فصل نیاز به توضیح و توصیف بیشتری دارد بنابراین بیشتر به آن می پردازم. بوهم در اینجا می گوید انسان باید تجربه های مربوط به پیرامون خود و آنچه را که به حالت روحی و درونی خودش رجوع دارد را هضم کند، در دوران های اولیه علم، هنر و مذهب کلیت به هم آمیخته ای را تشکیل می دادند تا این امر بوقوع بپیوندد. سپس او به تعریف علم، هنر و مذهب و کاربرد آنها در دنیای گذشته و جدید می پردازد. حال مناسب می بیندکه با توضیحات و مثال های گوناگون به اثبات ارتباط علم و هنر بپردازد. او می گوید: " به نظر من در مساله ی حقیقت و زیبایی است که واقعا می توان عمیق ترین ریشه ی رابطه بین علم و هنر را پیدا کرد." او اعتقاد دارد که دانشمندانی چون انیشتین، دیراک و... به جهان یه عنوان یک پدیده ی مکانیکی صرف نگاه نمی کنند. زیرا این افراد کم و بیش معتقد بودند که قوانین مربوط به جهان هستی تا حدی که توسط علم معلوم شده است، از نوعی زیبایی خارق العاده و شگفت انگیر برخوردار هستند. این موضوع نشان می دهد که دانشمندان به جهان به عنوان یک پدیده ی مکانیکی صرف نگاه نمی کنند. بوهم اعتقاد دارد که در اینجا به نظر می رسد، ارتباط و پیوند بین علم و هنر وجود دارد با این ملاحظه که منشا و گرایش محوری هنر، زیبایی است. در جایی دیگر او به تعریف حقیقت می پردازد چرا که حقیقت، موقعیتی جدید است که در رابطه با علم ایجاد شده است. او می گوید، کل جهان هستی به عنوان یک کلیت باید در رابطه با حقیقت وجودی اش فهمیده شود؛ یک جامعیت منسجم که بر طبق اصول اساسی حاکم بر آن در وضعی همسو و همساز در حال بسط و تکامل است. وقتی انسان چنین چیزی را درک و تصدیق می کند در می یابد که واکنش توام با احساس هماهنگی، زیبایی و یگانگی اش همسو با همان چیزی است که در خصوص جهان هستی کشف کرده است. .به نظر می رسد که کلید پیوند و ارتباط بین هنر و علم در همین جاست. زیرا برای دانشمند، هم جهان هستی و هم تئوری اودرباره ی جهان هستی هر دو زیبا هستند به همین صورت یک اثر هنری نیز می تواند به عنوان چیزی زیبا مورد تایید و ملاحظه قرار گیرد زیرا همان طور که قبلا گفته شد، اثر هنری یک جامعیت همگون و منسجم است. به نظر بوهم درمساله ی حقیقت و زیبایی است که واقعا می توان عمیق ترین ریشه ی رابطه بین علم و هنر را پیدا کرد. بوهم البته اشاره به تفاوت های میان هنرمند و دانشمند نیز می کند به گفته ی او دانشمندان با نظریات بسیارمجرد سر و کار دارند و هنرمندان در اصل ملموسات را خلق می کنند که بدون نیاز به ابزار قابل درک هستند. پس دانشمند و هنرمند نباید به سادگی از هم تقلید کنند. چیزی که دانشمند می تواند از هنر بیاموزد این است که روحیه هنری را قدر بشناسد و هنرمند باید روحیه ی علمی را که همان رویکرد بی طرفانه و واقع گرا نسبت به ساختار است قدر بشناسد. در آخر این فصل بوهم به این مساله می پردازد که دانشمند و هنرمند چگونه می توانند از آثار یکدیگر تاثیر گیرند و اینگونه پاسخ می دهد، دانشمند با دیدن وعمیق شدن در یک اثر هنری می تواند فهم تازه ای درمورد ساختار آن بدست بیاورد و یک هنرمند با توجه به نظریات جدید علمی و درک عمیق آنها نحوه ی تفکرش نسبت به همه چیز از جمله هنر متحول خواهد شد.
در فصل سوم با عنوان گستره ی تخیل، بوهم در مورد قدرت تخیل می گوید، قدرت تخیل چیزهایی که به صورت عینی تجربه نشده اند معمولا به عنوان یکی از جنبه های کلیدی اندیشه ی خلاق و بیدار شناخته شده است و از سویی دیگر، به همان اندازه این قوه قابلیتی کم و بیش انفعالی و مکانیکی است که با استفاده از آن تصاویر ذهنی ای که از حافظه استخراج می شوند به نوعی مرتب و منظم می شوند. او در مطلبی با عنوان: بصیرت تخیلی و توهم تخیلی در پژوهش های علمی از نقطه نظری دیگر بحث را ادامه می دهد و تخیل را از نقطه نظری که بر طبق آن تخیل عموما توان و قوه ای فرض شده است که می تواند فعالیت ذهن را به عنوان یک کلیت در قالب تصاویر ذهنی نمایان کند شرح می دهد. در اینجا او با اشاره به تئوری عمومی جاذبه ی نیوتون به تعریف این هر سه می پردازد. می گوید بصیرت (بینش) و پندار (توهم) در وهله ی اول دو فعالیت با حالت کیفی متفاوت هستند که در ذهن به عنوان یک کلیت وجود پیدا می کنند هر کشفی همیشه هر دو وحه را باهم و مرتبط و متصل به هم دارد در واقع هر مضمونی که اول به صورت بینش اداراک شود از قلمرو پندار دیده شود ممکن است کلید درک بینشی نو باشد. از میان این فرایند دگرگونی مستمر، بینش و پندار یکدیگر را باز مینمایانند. در واقع این دو در هم آمیخته و نهایتا به صورت دو منظر از یک حرکت واحد ذهنی که جامع و جدا نشدنی است در نظر گرفته می شوند. او برای فهم کامل رابطه ی بین بینش و پندار یادآور می شود که متناسب و ثمر بخش بودن بینش از هر شکلی که باشد هرگر برای همیشه پایدار نمی ماند. در عنوانی به نام، بینش تعقلی و پندار تعقلی بوهم می گوید که نگرش خلاق و اصیل در علم نه تنها به شکل گیری انواع جدیدی از تصویرهای ذهنی وابسته است بلکه لزوما مستلزم اقسام تازه ای از بینش تعقلی نیز هست زیرا کشفیات حاصل از کارهای نیوتون و انیشتین نگاه کاملا نو به جهان را طلب می کنند و قویا طالب درک صحیح مناسب و درستی برای پرسش های کلیدی هستند که در ارتباط با موضوع مورد نظر مطرح شده اند. بوهم در قسمتی از این فصل به توازی بین هوشمندی و فرایند تفکر می پردازد. تعریف بوهم از هوش اینگونه است: نوعی آماده باش مغزی که در اصل نوعی ادراک است. در انتهای این فصل آْمده است،‌ هوش و ذکاوت بشری اصولا از تفکر منشا نمی گیرد، بلکه منشا هوش کلیت ناشنامه و نامشخصی است که همه ی ادراکات از آن نشات می گیرند. فراست و هوشمندی نباید به عنوان حاصل نوعی دانش تلقی شود که می توان آن را به شکل علم یا تکنیک آموخت. در عوض شاید بهتر باشد آّن را نوعی هنر به حساب آوریم؛ هنر ادراک درونی ذهن.
فصل چهارم با عنوان هنر فهم حرکت و جنبش، در این فصل بوهم به بررسی کاربرد وکارکرد سخن‌ (زبان) و اندیشه (تفکر) می پردازد. او لزوم این بحث را اینگونه شرح می دهد، اندیشه و زبان از گذشته های دور تا کنون به گونه ای خاص پرورش یافته اند و اغلب کارکردی توام با شکستن و جداسازی امور و واقعیات از هم و تقسیم آنها دارند
فصل پنجم، هنر، دیالوگ و نظم فراگیر؛ در این فصل مصاحبه لوویرین ویجرز با دیوید بوهم آورده شده است.
در این مصاحبه عقاید بوهم- که در فصل های پیشینن آمده است- روبرو می شوید. با خواندن فصل های قبل این مصاحبه بسیار شیرین است و اگر خواننده با پرسش هایی در فصل های قبل روبرو بوده، با مطالعه ی این فصل به جواب می رسد. همچنین پی می بریم، چرا بوهم به این مباحث پرداخته است؟
به قسمتی از این مصاحبه اشاره می کنم.
ویجرز منظور شما از جمع کردن بین هنر، علم و معنویت چیست؟
بوهم: من فکر می کنم که این قدمی به سوی تشکیل یک فرهنگ مشترک است. علم،‌ هنر و معنویت صور اصلی فرهنگ در همه دوران ها بوده اند. ما تکنولو‍ژی را هم به بعنوان محصول توسعه ی علم می توانیم اضافه کنیم. اگر بتوانیم این سه را با هم داشته باشیم،‌ می توانید بگویید چیز زیادی از فرهنگ نمی ماند که در این سه موجود نباشد. این یک قدم اساسی و بزرگ است که داشتن فرهنگی منسجم حاوی این سه جنبه ی مهم را ممکن می سازد.
بوهم در جواب به این پرسش ویجرز که آیا شما نسبت به چنین توسعه ای خوش بین هستید؟ در واقع لزوم دیالوگ و نظم فراگیر را بیان می کند. او می گوید، من یک تلقی از موضوع داردم که آن را "خوش بینی تاکتیکی" نام داده ام. تصور می کنم که این شدنی است. دلیلی نمی بینم که نشود. ممکن است مشکل باشد، ‌اما فکر می کنم باید با تصور اینکه این کار شدنی است شروع کنیم. باید از تشکیل یک معنای منسجم برای کلیت واحد شروع کنیم. اما کلید آغاز، ‌همان داشتن توانایی و امکان دیالوگگ است. در این صورت است که مردم متعلق به گروه های مختلف می توانند دیالوگ داشته باشند و واقعا به تشریح و تبادل معانی نزد خود بپردازند و از این طریق شاید معانی جدیدی پدید آید.
به نظر بوهم دیالوگ بین دانشمندان بسیار مفید خواهد بود. چراکه این تبادل اطلاعات می تواند موجب فهم مشترکی شود.
با پوزش از اینکه معرفی فصول کتاب طولانی شد قصدم این بود که اگر کتاب را نخواندید لااقل با خواندن این معرفی چیزی در زمینه ی خلاقیت دستگیرتان شود. اجازه دهید این نکته را بگویم که من ترجمه ی حسین نژاد را بسیار روان و خوشخوان یافتم جایی سکته و لکنت زبانی در متن ندیدم که بخواهم آن را یادآوری کنم. شاید به این دلیل که حسین نژاد خود دکتری توسعه سیستمیک دارد و با گفتمان خلاقیت فیزیک آشنایی کامل دارد و مهم تر از آن دانش آموخته ی یک دانشگاه انگلیسی در استرالیا است توانسته است مهارت های زبانی و فکری خود را در زمینه ی ترجمه ی این کتاب به خوبی بخدمت گیرد من نمی توانم حس ستایش خود از مترجم برای انتخاب درست و بجای او در زمینه ی ترجمه و انتخال این کتاب برای ترجمه و همچنین ترجمه ی روان وسلیس کتاب را ابراز نکنم. بخصوص اگر این واقعیت را هم در نظر بگیریم که به رقم انتشار چهل هزار کتاب در سال در ایران امروز ما باز همچنان متاسفانه باید گفت که سهم متونی که به خلاقیت اختصاص داشته باشند آنقدر ناچیز است که شاید رقم درست آن چیزی حدود صفر باشد. آنچه ما در زمینه ی خلاقیت در اختیار داریم اغلب کتاب هایی است که به آموزش خلاقیت یا مباحث روانشناسی خلاقیت اختصاص دارند اما تحلیل ماهیت فرایند خلاقیت از دیدگاه های دیگر جایش هم چنان خالی است.
همچنین مایلم چند جمله ی کوتاه هم درباره ی ناشر این کتاب یعنی نشر ساقی بگویم. کتاب درباره ی خلاقیت از طراحی جلد، صفحه آرایی، حروف چینی، کاغذ، صحافی و ویرایش قابل قبولی برخوردار است ما می دانیم که این فعالیت ها را نه دیوید بوهم نه مترجم محترم فارسی آن انجام نداده اند بلکه این ها همه محصول فعالیت خلاقه ی ناشر کتاب است.